تبليغاتX
نی ریز من
نی ریز من

پنجشنبه 28 اردیبهشت1391

... پهلوان خورشید نشان

سلام مولای من

سلام یگانه مردِ جمعه های تنهائیم

دلم به آب و آتش می زند باز

ناله هایش را می شنوی

ضجه می زند از این فراقِ غریبانه

منتظرِ طلوعِ پهلوانِ خورشید نشانِ حقیقی ترین خیالش هست

که هرجمعه سر می زند از شرق دلهای منتظران

مولا جان

این جمعه آرامش کن برای همیشه

طلوع کن، یکبار ، برای همیشه

سه شنبه 26 اردیبهشت1391

!!!خوابی؟

سلام ......... خوابی ؟!!!

من

اینجا

زندگیم را فروخته ام

به سکوتی عجیب

که نبودنت را فریاد می زند

و عجیب تر اینکه

تو بیدار نمی شوی!!!!!

کدامین رؤیایی شیرین، این چنین ترا بلعیده و رهایت نمی کند؟!!!

یکشنبه 24 اردیبهشت1391

... دیوانه ام کن

توی این زندگی که همه ی آن متعلق به من است

به گوشه ای تنها و بی صدا اکتفا کرده ام

بی هیچ خیالِ دلچسبی که بیدار کند آن همه شور را...

دلم برای گریه هایم هم تنگ شده

که شاید نم بزند به این احساسِ خشکیده

و بیدارش کند...

و بی تابم کند...

و ترا مشکوک کند به معنی نگاه های من

.....

دلم تنگ شده برای روزهای بی قراری برای تو

تکانی بده به آن عشوه های عاشق کُش و دلبری های دلبرانه ات

دیوانه ام کن باز .....

یکشنبه 24 اردیبهشت1391

... مادرم

مادرم، پشت و پناه تمام دلخستگی هایم

شرمنده ی همه ی مهربانی هایت هستم

دیر کردم باز، اما روز مادر که پایان ندارد


نیکا نوشت: می خواستم عکسی برای این پست بگذارم اما هیچ عکسی نبود که همه ی خوبی هایت را به تصویر بکشد، کم آوردم باز...

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

... التماس دعا

سلام آقای من

لطف کن و چند روزی بیشتر حواست به من و دلتنگی ها و دلهره هایم باشد

سخت درمانده شده ام، بیش از همیشه

کاش این هفته، غروب جمعه اش دلگیر نباشد

التماس دعا آقا جان

شنبه 16 اردیبهشت1391

... یک روز

یک روز تنها دلیل بودنم بودی

تو را می گویم، که امروز

خودت را زده ای به آن یکی راهِ بی راهه ی بی خیالی

و مرا گذاشته ای توی برزخ بی کسی

و سپرده ای مرا بدست روزهای عبوسِ بی تو بودن

می فهمی معنی حرف هایم را؟

یعنی دیگر نیستم این روزها

نه با تو، نه با زندگی و نه حتی با خودم ...

مانده ام، حیران و مات و ماتم زده

توی بیراهه ای که به هیچ جا نمی رساندم

در حسرت روزهای خوشی که تنها عبور می کردند – با سرعت تمام -

بی عنایت به من و دلبستگی هایم

.......

خزان شده ام از این نبودن بی انتهایت

هر روز به یک رنگ

و اگر دیر بجنبی خاکستری می شوم – به رنگ یک فنا شده ی بی هویت -

و زمستان مرا به خواب فرو خواهد برد

برای همیشه .....

هیچوقت نفهمیدم میزان عشقت را

نمی دانم، اصلا عشقی بود یا... آنچه حس می کردم، حاصل عاشقیم بود؟!!!

ولی می دانم راضی به نابودیم نبودی

نمی دانم ترا چه شده؟!!!!!

مرا چه شده؟!!!

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391

... دلیل دلتنگی

بوی جمعه که می آید

دلواپسی هایم را می سپارم به باد

و تو می شوی تنها دلیلِ دلتنگی ام

می دانم کم است، این انتظار

ببخش مهربان

بپذیر این پیشکش را

تپشِ پر تنشِ قلبم را می گویم، در جمعه های انتظار

که تنها مال توست

دوشنبه 11 اردیبهشت1391

... فراموشی

باورم نمی شود.....

که دارم همه ی تلاشم را می کنم

برای فراموش کردنت

انگار نه انگار که روزی

که روزی...

.....

یادت هست کدام روز را می خواستم زمزمه کنم؟!!!!!

روزی بود از روزگاری که

نمی دانم... چگونه بود..... اما.........

روزهای خوبی بود، به گمانم...

نه، نه فراموش نکرده ام

یک چیزهایی هنوز یادم هست...

دلهره های شیرین

و جفت، چشم هایی، که مغرورانه، مدام، پی هم می گشتند

و

و...

یک عالمه خیال های رنگی که...

...

...

راستی، چرا این حرف ها را دارم برای شما تعریف می کنم؟!!!

چهارشنبه 30 فروردین1391

... تا بعد

سلام به دوستان خوبم

احساس می کنم لازم هست که چند هفته ای از فضای مجازی دور باشم.

از دست سادگی های خودم خسته شدم

و به شدت به یک تغییر توی زندگیم احتیاج دارم

برام خیلی خیلی خیلی دعا کنید

سه شنبه 29 فروردین1391

... باورم نیست

روزها می گذرند

باورم نیست هنوز

که من آن شب به لبم زمزمه می کردم کاش...

دیگر آن روی چو ماهت را من

ننگرم

تا که شود باورِ من

که نبوده عشقی، بین این قلب و نگاهِ دل تو

هر چه هست عادتِ یک دیدار است

روزها می گذرند ...

و من آرام آرام

باورم می شود آن شب

چه دعای غلطی داشته ام ...

.....

این دلم بی تاب است.....

شنبه 26 فروردین1391

کلبه صبوری

نگران بی سرپناهی ام نباش

کلبه ی صبرم را ساختم، باز

در مسیرِ سیلابِ بی طاقتی

که هر لحظه طغیان کند و فرو بریزدش...

و من بمانم و یک دنیا صبرِ آوار شده بر سرم.....

و باز هم همین جای کوچک، برای جا خوش کردنِ دلم، در این دنیای بزرگ

که ترا مخفی کرده از من

منی که روزگار می گذرانم زیر طاقِ نحیفِ کلبه صبوری ام

زیر سایه ی نبودنت که انگار تنها سهمم هست، از این روزگار، و حقم نه...

.....

باز ………… صدای شکستنِ سدی می آید.....

کاش این بار به جای کلبه خسته ام، خودم را ببرد

و فنا شوم در این بی طاقتیِ طاقت فرسا

و خلاص شوم از این همه صبرِ بی سرانجام ...

اما وقتی همه سازِ ناکوک می زنند چه باید بکنم؟!!!

جز اینکه امیدی بتراشم از سنگِ ناامیدی

و کلبه ی صبرم را باز بنا کنم از آن .....

شاید این بار

"تو"

زودتر از سیل ناامیدی، آمدی

و مرا بردی

پنجشنبه 24 فروردین1391

... سلام

سلام، ساحلِ من، سبز جامه ی من

سلام، یوسفِ زهرا، نجیب زاده ی من

سلام مرد من ای رودخانه ی مهر

سلام، سرورِ مه رویِ سرو قامتِ من

سکوت من همه امید، صبرِ من دعای فرج

کجاست جای قدم هات، ای شراره من

نشسته ام منِ خسته، به راه آمدنت

صدای نازِ قدم های توست، ساعت من

چهارشنبه 23 فروردین1391

!!!از کجا معلوم؟

خسته شدم از بس ادای عاشقِ سینه چاکی را در آوردم

که دارد برای تو می میرد

دارد، جان می دهد زیرِ کوله بارِ سنگینِ دلدادگی

دارم به دیوانگی ام پی می برم –کم کم-

اصلا...

از کجا معلوم تو همانی که من عاشقش هستم!!!

نشان بده خودت را

بگذار بشناسمت

کیستی تو؟!

تو که آمده ای و بساطِ دلبریت را پهن کرده ای، درست وسطِ دل من

و من بی اختیار سنگت را به سینه می زنم

هوایت را می کنم، خاطر خواهت شده ام

بی آنکه بدانم، پشتِ این نقابِ جذاب، چه پنهان داری!!!

زود باش – لعنتی -

نشانم بده همان هستی که عاشقش هستم

نشانم بده، اشتباه نکرده ام

دوشنبه 21 فروردین1391

... نیستی

دلخوش بودم آن روزها

هر طرفی که سر می چرخاندم، جلوی چشمانم بودی

توی هر راهی که ره می سپردم، سبز می شدی سر راهم

و من آسمان به ریسمان می بافتم - برای خودم -

از این یاری بخت

گمانم این بود که تقدیرت به تقدیرم گره کوری خورده، که هیچ چیز بازش نمی کند

و من، غافل شدم از جادوی زمان

که توان هر کاری را دارد...

آنچنان غرق شدم در ساعاتِ خوشی که برایم ساخته بود

که گذرش را فراموش کردم.....

و امروز در حسرتِ یک لحظه بودنت، چشمم آواره ی یافتنت شده

اما افسوس ...

هر چه می گردم پی اثری از حضورت، نیستی دیگر

نیستی

نیستی...

نیستی.....

.......

گاه بی هدف، می چرخم

فقط به امید آنکه، تنها یک لحظه، ببینمت

ببینمت، حتی اگر حواست به من نباشد ...

بفهم مرا، سخت است، نبودنت

اما تحمل می کنم.......

اطمینان دارم، به جای امنِ عشقت توی قلبم

اما، کاش ...

توی این پرسه های دیوانه وار، تو مرا ببینی

تا تلنگری باشم بر احساست

آخر می دانی؟!

می ترسم از روزهای بی خبری

نکند، توی این نبودن هایم سرت گرمِ کسی شود

که جای مرا بگیرد توی نگاهت

جایم را تنگ کند توی دنیایت

پاک کند مرا از رؤیاهایت

می ترسم

اما همچنان به جادوی زمان ایمان دارم

که این بار، بیاورد ترا برایم

و پیوندت بزند، به دنیای من...

ایمان دارم، به امیدی که کاشته ام توی قلبم

و خدایی که مهربانیش را می تاباند به آن

تا جان بگیرد، توی دلِ تنگم ...

باز، صبرمی کنم.....

معجزه کن خدای من...

شنبه 19 فروردین1391

... بین خودمان بماند اما

در اوجِ تنهایی هایم، یادِ تو

می دزدد، همه ی افکارِ دیگرم را ...

توی تمامِ خواب و خیال هایم، ردِ پایی هست، از حضورت

که گرم می کند، زندگیم را ...

می بینم سایه ات را که سرک می کشد - گاه و بیگاه - توی حیاط خلوتِ زندگیم

بینِ خودمان بماند، اما

خیلی وقت ها، صدایت را هم می شنوم

و حرف هایی که بوی آمدن و ماندن می دهد

و امیدوارم می کند

به تسخیرِ تنهائیم توسط تو .....

این روزها همه محکومم می کنند به دیوانگی

تو که باورت نمی شود، نه؟!!!!

.: قالب وبلاگ :: خدمات وبلاگ :.
Weblog Themes By Blog Skin

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

سوالات نهایی خرداد

دانلود

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اسکریپت

بازی آنلاین

Star Photo