دلخوش
بودم آن روزها
هر طرفی
که سر می چرخاندم، جلوی چشمانم بودی
توی هر
راهی که ره می سپردم، سبز می شدی سر راهم
و من آسمان
به ریسمان می بافتم - برای خودم -
از این
یاری بخت
گمانم
این بود که تقدیرت به تقدیرم گره کوری خورده، که هیچ چیز بازش نمی کند
و من،
غافل شدم از جادوی زمان
که توان
هر کاری را دارد...
آنچنان
غرق شدم در ساعاتِ خوشی که برایم ساخته بود
که گذرش
را فراموش کردم.....
و امروز
در حسرتِ یک لحظه بودنت، چشمم آواره ی یافتنت شده
اما
افسوس ...
هر چه می
گردم پی اثری از حضورت، نیستی دیگر
نیستی
نیستی...
نیستی.....
.......
گاه بی
هدف، می چرخم
فقط به
امید آنکه، تنها یک لحظه، ببینمت
ببینمت،
حتی اگر حواست به من نباشد ...
بفهم مرا،
سخت است، نبودنت
اما تحمل
می کنم.......
اطمینان
دارم، به جای امنِ عشقت توی قلبم
اما، کاش
...
توی این
پرسه های دیوانه وار، تو مرا ببینی
تا
تلنگری باشم بر احساست
آخر می
دانی؟!
می ترسم
از روزهای بی خبری
نکند،
توی این نبودن هایم سرت گرمِ کسی شود
که جای
مرا بگیرد توی نگاهت
جایم را
تنگ کند توی دنیایت
پاک کند
مرا از رؤیاهایت
می ترسم
اما همچنان
به جادوی زمان ایمان دارم
که این
بار، بیاورد ترا برایم
و پیوندت
بزند، به دنیای من...
ایمان
دارم، به امیدی که کاشته ام توی قلبم
و خدایی
که مهربانیش را می تاباند به آن
تا جان
بگیرد، توی دلِ تنگم ...
باز،
صبرمی کنم.....
معجزه کن
خدای من...